ميرزا حسين خان

55

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )

سنگين پياده مانده بود . پاى پياده ناچار به كوه زده و اهل اردو هم البته درين موقع كسى اسبش را به پسر و برادر خود نمىدهد ، گلوله هم مثل تگرگ روى اينها مىبارد . درين گيرودار خاصّه تراش شاهزاده كه سوار كره اسبى بوده ، مرحوم ديوان بيگى را به ترك خود سوار مىكند و نهايت مردانگى را كرده كه در قوّهء كسى نبوده ، با اينكه كره لگدهاى مكرّر مىاندازد تا مسافتى كه ديگر گلوله نمىرسد مرحوم ديوان بيگى را مىرساند . درين بين پاشا نام جلودار خودش مىرسد و [ 13 الف ] اسب سوارى خودش را مىرساند . در صورتى كه از پشت سر گلوله به كتف پاشا خورده و از جلو در رفته و زير زنخش خورده و در بين پوست و گوشت گردنش مانده بود . مرحوم ديوان بيگى به آن خاصّه تراش اسب و پول و خلعت داد و تا در كردستان بودند هميشه او را مراعات مىفرمودند . شاهزاده و همراهان به مأمن مىرسند و در همانجا عريضهء مفصّلى به ناصر الدين شاه مىنويسد و اين شعر عربى را هم در عريضه درج مىكند : و ليس الفرار اليوم عارا على الفتى * اذا عرفت منه الشّجاعة بالامس قتل و غارت همراهان هركس جانى به در برده به آنجا رسيده ، سايرين يا مقتول يا مجروح و زير سنگها و شعب كوهها پنهان شده بودند . حضرات اورامانى كه به قيد قسم مصمّم كشتن شاهزاده شده بودند داخل اردو مىشوند . هوا روشن شده بود رو به چادرپوش شاهزاده مىروند . دو نفر قاپچى از ترس جان يكيشان خرقهء خز شاهزاده را مىپوشد و ديگرى با چماق نقره بالاى سر او ايستاده حضرات داخل چادر مىشوند . قاپچى چماق به دست مىگويد جسارت نكنيد خود حضرت والاست روى صندلى نشسته . آنها هم در نهايت اشتياق هر دو را سر مىبرند و به عقيدهء اينكه معتمد الدوله را كشتند ، ديگر تعاقب از فراريها نمىكنند و مشغول غارت مىشوند . آنچه نقدينه و محمول و ملبوس بوده مىبرند ، آنچه شربت‌آلات بوده مىريزند و مىشكنند . متكّاها را پاره كرده پرهاى آن را به باد مىدادند ، چيت دوره و لفاف آن